تبليغاتX
غریبانه
 

نه چشم هایم بر راه و نه پاهایم در راه


و نه راهی دیگر در راه.


جاده های خاکستری همه ی زمین را پوشانده اند


گاهی به آسمان سرکی می زنند


و خاکستری تر می شوند.


وقتی این چنین همیشه در آغازی


و همیشه در عطش


که نمی توان به انتهایی دل خوش کرد.


بگذار دور دست ها نزدیک تر آیند


خواهی دید که زمان نیز تو را به بازی گرفته است.
...........
اوج ها اینگونه اند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:51  توسط فاطمه | 

 

 

 

 باغبان هستي:

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به

 

 آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم

 

را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي

 

 خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 

 مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:32  توسط فاطمه |