![]() |
![]() |
|
|
نازکتر از بلورم و نرم تر از حریر
اگر هم قصد شکستن داری
سنگ بی انصافیست ...یک تلنگر کافیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:32 توسط فاطمه |
|
|
نمی دانم چه می خواهم خدا يا
به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پر سوز ز جمع آشنايان می گريزم به كنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگی ها به بيمار دل خود می دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم ويكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند به رويم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه درخلوت نشستند مرا ديوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل ديوانه من كه می سوزی از اين بيگانگی ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدا را بس كن اين ديوانگی ها
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 10:16 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وای چه خسته می کند
تنگی این قفس مرا |
|
RSS
|